در محضر معصومين (عليهم السلام)

گنج معنوي
امام حسين (عليه‏ السلام) فرمودند: وُجِدَ لَوْحٌ تَحْتَ حائِطِ مَدينَةٍ مِنْ الْمَدائِنِ مَكْتُوبٌ فِيهِ: عَجِبْتُ لِمَنْ اَيْقَنَ بِالْمَوْتِ كَيْفَ يَفْرَحُ؟ وَعَجِبْتُ لِمَنْ اَيْقَنَ بِالْقَدَرِ كَيْفَ يَحْزَنُ؟ وَعَجِبْتُ لِمَنِ اخْتَبَرَ الدُّنْيا كَيْفَ يَطْمَئِنُّ اِلَيْها؛ زير ديوار شهرى از شهرها لوحى پيدا شد كه در آن چنين نوشته شده بود: تعجّب مى‏كنم براى كسى كه به مرگ يقين دارد چطور شادى مى‏كند، و در شگفتم از كسى كه سرنوشت را قبول دارد چگونه اندوهگين مى‏شود، و عجب دارم از كسى كه دنيا را آزمايش كرده، باز چگونه به آن اطمينان پيدا مى‏كند! [عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 48.]


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَناصِراً وَ دَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا.
Joomla Slide Menu by DART Creations
CONFERENCE TABLE
DESK
FANCY OFFICE CHAIR
GROUP 4
LUXURIOUS OFFICE TABLE
RECEPTION TABLE
TABLE LAMP
WAITING LONGE
بررسي تاريخي ،فقهي و حقوقي فدک چاپ
شنبه, 14 آبان 1390 ساعت 20:59

مرتضي ملايي






مقدمه

از پيدايش خلقت در اين دنيا بصورت اجتناب ناپذيري نبرد   خيرو شر در تمامي عرصه هاي دنيوي قابل لمس و حتي تماشا است شايد زماني که شيطان رانده شد اين جنگ عيني تر گشته و جنبه تمام عيار به خود گرفت جبهه خيرو شر در تمامي اعصار و امصار زور آزمايي خود را انجام مي دهند انبياو اوليا الهي خود در جبهه خير و شر فرماندهي را به عهده داشتند و بيشترين رشادتها و جانبازيها را داشته اند و هميشه در اين جنگ خسارتهاي فراواني ديده اند .

پيامبر گرامي اسلام نيز که سيد الانبيا و اشرف مرسلين لقب گرفته است با تمام توان و اراده مثل ديگر رسولان الهي در اين جبهه به نبرد پرداخته اند وبلکه به قول خود حضرت محمد (ص)هيچ پيامبري همچون من اذيت و آزار نديده است اين خسارتها و اذيت ها به اهل بيت آنحضرت نيز سرايت کرده و اهل بيت آنحضرت رنج ها و سختيهاي فراواني کشيده و در آخر به مقام رفيع شهادت رسيدند .

حضرت زهرا (س)يکي از اهل بيت است . او حق شوهرش علي (ع)که افضل خلق الله بعد از پيامبر مي باشد را پايمال مي بيند زيرا هنگاميکه آمام علي (ع) پيامبررا غسل مي داد دشمنان اسلام در پي غصب خلافت برآمده و در سقيفه شورا کرده و خلافت را غصب مي نمايند .پس از چند روزي فدک را که ملک شخصي پيامبر بوده و در زمان حيات ايشان  به عنوان هديه به دخت گرامي خود بر طبق آيه ذاالقربي به ايشان مي بخشند نيز غصب مي نمايند  را بدست عمال از خدا بيخبر ابوبکر غصب مي شود .

حضرت فاطمه (س)تمامي تلاش خودرا در راستاي احقاق حقوق خود انجام مي دهد به مسجد مي رود و خطبه اي بليغ و با محتوايي مي خواند و فدک را مطالبه مي کند اما ابوبکر از او شاهد مي طلبد در حاليکه دخت نبي مکرم اسلام صاحب و ذواليد بوده و ابوبکر است که بايد شاهد و بينه جهت توجيه غصب خود بياورد و سرانجام فدک غصب مي شود .

در اين نوشتار سعي شده است که مختصري از اين واقعه به همراه تاريخچه فدک ، نحوه قضاوت  و سيرتاريخي و حوادثي که بر سر اين سرزمين مي را بيان کنيم .



هدف از اين نوشتار تحقيق و تفحص در رابطه با مساله فدک  بوده و بررسي فقهي و حقوقي قضاوت ابوبکر و عملکرد او در اين رابطه است  لازم به ذکر است که به حول و قوه الهي در آينده اي نزديک بررسي تطبيقي دادرسي ابوبکر در قوانين بين المللي و حقوق کشورهاي مختلف را شروع خواهم کرد .



سوال :

1)     آيا سرزمين فدک ملک حضرت زهرا (س) بوده و يا متعلق به بيت المال مسلمين بوده است ؟

2)     آيا دادرسي ابوبکر طبق سنت نبوي بوده است و يا خير ؟



فدک چيست ؟

دررابطه با فدک تعاريفي آمده است که اکثرآن تعاريف تقريبا يکسان بوده و تنها در فاصله آن با مدينه اختلاف مي باشد که در يکي از تعاريف 100 کيلومتر فاصله را ازمدينه و در ديگري 120 کيلومترو در تعريف ديگر در فاصله 140 ذکر شده است که اين خللي به مساله وارد نمي سازد بعنوان مثال به ذکر چندتعريف از تعاريفي که ذکر شده است مي پردازيم:



قريه(فدک ) سرزمين آباد وحاصلخيزي بود که در نزديکي خيبرقرار داشت و فاصله آن با مـدينه حدود 140 کيلومتر بود وپس از دژهاي خيبر محل اتکاي يهوديان حجاز به شمار مي رفت.

در تعرف ديگر مي خوانيم:

فدك نام سرزميني در حوالي شرقي منطقه خيبر ، حدود 120 كيلومتري مدينه منوره است. اين منطقه در زمان رسول خدا ( ص) داراي چشمه هاي پر آب، نخلستان، مزرعه و قلعه هاي مسكوني بود و گروهي از يهوديان بني النظيردر آن ميزيستند .

درعبارتي ديگر مي بينيم :

فدک سرزميني آباد  در سراشيبي خيبر با چشمه اي پرآب و منطقه اي وسيع کشاورزي و قلعه اي مهم بود و نخلستانهايش از خيبر بيشتر بود ساکنان آن عده اي از يهود بودند که با اهل خيبر در ارتباط بودند و رئيس آنان در روز فتح آنجا مردي به نام يوشع بن نون بود نام اين سرزمين نيز به اسم ((فدک بن هام ))پسر(( هام بن نوح)) اول کسي بود که در آنجا سکونت يافته است[1]  اين باغها در شمال مدينه واقع شده بود و هم اکنون نيز باقي است و فاصله آن تا مدينه صد کيلومتر است .

اهميت وارزش اقتصادي فدک

فدک پس از دژهاي خيبر محّل اتّکاي يهوديان حجاز به شمار مي رفته وهمانطور که قبلاً اشاره شد سرزميني حاصلخيز با چشمه هاي پرآب ونخلستان هاي وسيع بوده وبه دليل مرغوبيت از اهميت فوق العاد ه اي براي کشاورزي برخورداربوده است. در آمد هر سال فدک نزديک به 24 هزار دينار بوده ودر برخي از روايات در آمد آن را تا 70 هزار دينارهم دانسته اند.[2]

چگونگي تصرف سرزمين فدک بدست پيامبر (ص)[3]

پيامبر اکرم (ص ) پس از آنکه نيروهاي يهود را در ((خيبر)) و((وادي القري )) و((تيما)) در هم شـکست و خلاء بزرگي را که در شمال مدينه احساس مي شد با نيروي نظامي اسلام پر کرد, براي پايان دادن به قدرت يهود در اين سرزمين , که براي اسلام ومسلمانان کانون خطر، به شمار مي رفت , سفيري به نام محيط را نزد سران فدک فرستاد.

يـوشـع بـن نون که رياست دهکده را به عهده داشت صلح و تسليم را بر نبرد ترجيح داد وساکنان آنـجـا به روايتي متعهد شدند که نيمي از محصول هر سال را در اختيار پيامبر اسلام بگذارند وازآن پس زير لواي اسلام زندگي کنند وبر ضد مسلمانان دست به توطئه نزنند.

حکومت اسلام نيز, متقابلا, تامين امنيت منطقه آنان را متعهد شد.

ونيز در روايتي ديگر اين گونه امده است که

پس از آنكه لشگر اسلام ـ با قهرماني شگفت‌انگيز علي (ع) ـ يهوديان را شكست داد و قلعه‌هاي خيبر را فتح كرد ، اهالي

فدك (كه براي جنگ با مسلمين با خيبريان هم‌پيمان شده بودند) بدون جنگ و خونريزي خود را تسليم پيامبر ( ص)

كردند . لذا منطقه فدك بدون جنگ در اختيار رسول خدا (ص) قرار گرفت و به حكم قرآن ( آيه‌هاي 6 و 7 سوره حشر ) به شخص حضرت زهرا(س)اختصاص يافت

در اسـلام سـرزمـينهايي که از طريق جنگ ونبرد نظامي گرفته شود متعلق به عموم مسلمانان است ولي سرزميني که بدون هجوم نظامي و نبرد دراختيار مسلمانان قرار مي گيرد، مربوط به شخص پـيـامبر (ص ) وامام پس از اوست وبايدبه طوري که در قوانين اسلام معين شده است , در موارد خـاصي بکار رود, ويکي از آنموارد اين است که پيامبر وامام نيازمنديهاي مشروع نزديکان خود را به وجه آبرومندي برطرف سازند.

حموي در اين رابطه مي‌نويسد:

فدَكُ: قرية بالحجاز بينها وبين المدينة يومان... فكانت خالصة لرسول الله، صلى الله عليه وسلم وفيها عين فوارة ونخيل كثيرة وهي التي قالت فاطمة رضي الله عنها: إن رسول اللَه صلى الله عليه وسلم نحلنيها [4]



فدك روستائى است در حجاز كه فاصله آن تا مدينه دو يا سه روز راه است، اين روستا در سال هفتم از هجرت هنگامى كه خيبر فتح شد مردم ساكن فدك افرادى را نزد رسول خدا فرستادند تا با آنان مصالحه نمايد و جنگ و ستيز نباشد، و پيشنهاد كردند كه نصف از محصول ودارائى را به پردازند، رسول خدا قبول فرمود، پس فدك بدون جنگ تسليم شد و اين سرزمين كه آب فراوان و نخلستآن‌هاى زيادى دارد مختص رسول خدا است واين همان فدكى است كه فاطمه فرمود: رسول خدا آن را به من بخشيده است



فدک هديه پيامبر (ص ) به حضرت فاطمه (س):

محدثان ومفسران شيعه وگروهي از دانـشـمـنـدان سـني مي نويسند: وقتي آيه [وآت ذا القربي حقه و المسکين و ابن السبيل ] نازل شد، پيامبر (ص ) دختر خود، حضرت فاطمه را خواست وفدک را به وي واگذار کرد.

ناقل اين مطلب ابوسعيد خدري يکي از صحابه بزرگ رسول اکرم (ص ) است.

کليه مفسران شيعه وسني قبول دارند که آيه در حق نزديکان وخويشاوندان پيامبر نازل شده است و دختر آن حضرت بهترين مصداق براي [ذاالقربي ] است.

حـتـي هـنگامي که مردي شامي به علي بن الحسين زين العابدين ـ عليه السلام ـ گفت : خود را مـعـرفي کن , آن حضرت براي شناساندن خود به شاميان آيه فوق را تلاوت کرد واين مطلب چنان در مـيـان مسلمانان روشن بود که آن مردشامي , در حالي که سر خود را به عنوان تصديق حرکت مي داد, به آن حضرت چنين عرض کرد: به سبب نزديکي وخويشاوندي خاصي که با حضرت رسول داريد خدا به پيامبر خود دستورداده که حق شما را بدهد.

در بحارالانوار اين ماجرا به اين گونه ذکر شده است پس از فتح فدک،آيه ((وآت ذاالقربي حقه))نازل شد ،يعني ((حق خويشاوندان را به آنان بده))پيامبر از جبرئيل پرسيد :منظور چه کساني هستند واين حق کدام است ؟جبرئيل از طرف خداوند عرضه داشت ((فدک را به فاطمه عطا کن))پيامبر حضرت زهرا را فراخواند و فرمود :خداوند فدک را براي پدرت فتح کرد و چون لشکر اسلام آنجا را فتح نکرده اند مخصوص من است وتعلقي به مسلمانان ندارد و هر تصميمي بخواهم مي گيرم دستور خداوند نيز بر عطاي آن به تو نازل شده است . از سويي ديگر مهريه مادرت خديجه برعهده پدرت مانده است و پدرت در قبال مهريه مادرت و به دستور خداوند فدک را به تو عطا مي کند .آنرا براي خود و فرزندانت بردار و مالک آن باش.

حضرت زهرا (س)عرض کرد :تا شما زنده هستيد من نمي خواهم تصرفي در آن داشته باشم .شما برجان و مال من صاحب اختيار هستيد .پيامبر (ص) فرمود ترس آن دارم که نااهلان ،تصرف نکردن تو در زمان حياتم را بهانه اي قرار دهند و بعد از من آنرا از تو منع کنند .عرض کرد :آنگونه که صلاح مي دانيد عمل کنيد .[5]

در ذيل نظرات دانشمندان مسلمان را در رابطه با آيه ذاالقربي از نظر شما مي گذرانم:



نظرات دانشمندان و مفسرين دررابطه با آيه ذالقربي:

خداوند مي‌فرمايد: «و آت ذالقربي حقه؛[6] حق خويشاوندان را بده.» آياتي‌که در شأن فاطمه(س) است فراوان است و در اين مقام نمونه‌هايي از آنها ذکر مي‌شود.

در اين آيه، خداوند بر اداي حق خويشاوندي تأکيد مي‌کند و مراد از ذالقربي کساني هستند که در آيه مودت بيان شد و مراد از آن اقرباي رسول خداست. طبق روايات شيعه و سني‌، وقتي اين آيه نازل شد، پيامبراکرم(ص) فاطمه(س) زهرا را فرا خواند و فدک را به او عطا فرمود. خداوند در آيه به رسول خدا(ص)  امر فرمود تا حق خويشاوند خود را بدهد و پيامبر هم طبق فرمان خداوند عزوجل فدک را به فاطمه(س) داد؛ فدکي که طبق نقل شيعه و سني از اموال مخصوص پيامبر بود و کسي از مسلمانان در آن سهمي نداشت.

بسياري از مفسران و دانشمندان اهل‌سنت رواياتي را از صحابه مانند ابن‌عباس و ابوسعيد خدري با طرق متعدد در اين باره نقل کرده‌اند. [7]

اکثر مفسران اهل‌سنت در ذيل آيه ششم سوره حشر[8] درباره فدک بحث نموده‌اند. طبري در ذيل اين آيه روايتي را نقل کرده که فدک با مصالحه مردمش و بدون جنگ در اختيار پيامبر قرار گرفت و خاص او بود و هيچ يک از مسلمانان در آن بهره‌اي نداشته‌اند.[9] سيوطي نيز مانند آن را نقل کرده است. [10]

از اين روايات به‌دست مي‌آيد که فدک از فيء يعني چيزي است که بدون جنگ از اموال کفار به‌دست مي‌آيد. روايت بخاري هم به همين معنا اشاره دارد‌. [11]

با قطع نظر از روايات، قرآن مجيد «فيء» را حق ذي‌القربي مي‌داند و مي‌فرمايد:

ما أفاء الله علي رسوله من اهل القري فللّه و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساکين و ابن‌السبيل[12]

آنچه خدا از اموال اهل قري به رسول خود برگردانيد، از آن خدا و رسول او و از آن خويشان رسول و يتيمان و مسکينان و درماندگان در راه است.

سيد قطب نيز به اين مضمون اعتراف دارد. [13] از ابي‌ديلم،[14] حسن،[15] سدي[16] و ديگران نيز نقل شده است که مراد از ذالقربي‌، نزديکان رسول خدا هستند. ابن‌کثير مي‌نويسد: از ابي‌سعيد روايت شده است که گفت: «لما نزلت «و آت ذالقربي حقه» دعا رسول الله فاطمة فاعطاها فدکا.»[17]

اين حديث با هفت طريق در شواهد التنزيل نقل شده است. در سند اين روايت عطيه قرار دارد که برخي او را تضعيف نموده‌اند و برخي‌دانشمندان رجالي اهل‌سنت، مانند ابن‌حجر[18] و يحيي‌بن‌معين او را ثقه مي‌دانند.[19] البته تضعيف او به‌خاطر اين است که او امام ‌علي(ع) را بر ديگران مقدم مي‌داشت.

برخي از مفسران اهل‌سنت، نزول اين آيه را در مکه مي‌دانند و چون فتح خيبر و اعطاي فدک در سال هفتم هجري و زمان هجرت پيامبر به مدينه رخ داد، در اعطاي فدک به حضرت زهرا تشکيک کرده‌اند.

اما کساني چون آلوسي،[20] سعيد حوي،[21] سيد قطب[22]، زمخشري[23] و غيره اين آيه را مدني مي‌دانند. در سوره‌هاي مدني‌، آيات مکي هم وجود دارد و اين امر مورد پذيرش فريقين است.

از روايات ابن‌عباس و ابو سعيد خدري[24] به‌دست مي‌آيد که فدک در دست فاطمه(س) قرارگرفته بود‌. همين مطلب را امام علي(ع) در نامه خود به عثمان به حنيف فرموده است «...بلي کانت في ايدينا فدک من کل ما اظلته السماء...؛[25] آري از آنچه آسمان بر آن سايه افکنده، تنها فدک در دست ما بود... .» ارث پيامبر چيزهاي زيادي بود. طبق وصيت مخيريق، هفت باغ، اراضي بني‌نضير، فدک و سهم آن‌حضرت از خيبر و غيره همه خالصه پيامبر بود. [26]

در جريان مطالبه فدک، ابوبکر مي‌خواست فدک را به فاطمه(س) برگرداند. او نوشته‌اي را براي فاطمه(س) درباره فدک نوشت. در اين هنگام عمر داخل مجلس شد و گفت: اين چيست؟ ابوبکر گفت: اين نوشته‌اي است که براي فاطمه(س) درباره ميراث پدرش براي او نوشتم. عمر گفت: بر مسلمين چه خرج مي‌کني، در حالي‌که عرب با تو در حال جنگ‌اند. سپس عمر نوشته را گرفت و پاره کرد. [27]

از اين روايت و روايات ديگر استفاده مي‌شود که غصب فدک به‌خاطر درآمد زياد آن بود و اينکه اگر در دست فاطمه(س) مي‌ماند، از درآمد آن براي احقاق حق غصب شده امام ‌علي(ع) و نيز ترويج تشيع استفاده مي‌شد. از اين رو اين غصب‌، رنگ و بوي کاملاً سياسي ‌داشت و از پشتوانه فقهي و شرعي بي‌بهره بود.

پس از ارتحال پيامبر (ص) ، خليفه اول عده‌اي را به فدك فرستاد و آنان وكلاي مالك آن يعني حضرت زهرا (س) را بيرون كردند و آن ملك را در اختيار گرفتند. حضرت فاطمه ( س) نزد ابوبكر آمد و حق خود را طلبيد. اما خليفه اول در يك داوري شگفت، مالكيت حضرت زهرا(س) بر فدك را انكار كرد و حتي شهادت دو شاهد عادل را نيز نپذيرفت و از باز پس دادن اين ملك غصبي به صاحبش خودداري نمود.

بررسي فقهي و حقوقي دادرسي و قضاوت ابوبکر دررابطه با فدکي که خود آن را غصب کرده بود

آن‌چه در پي مي‌آيد برخي از اشكالات شكلي و ماهوي قضاوت خليفه در اين مسأله است:

1. بنابر آيين دادرسي اسلامي و مطابق قواعد فقهي وعقلي ، اگر شخصي مالي را در اختيار داشته باشد ( مثلا خانه‌اي را در تصرف داشته باشد )ذواليد محسوب شده و و طبق اماره يد آن مال براي اوست واگر ديگري ادعاي مالكيت آن مال را بكند، «مدعي» بايد ادعاي خود را اثبات كند نه كسي كه خانه در تصرف اوست. اما خليفه اول ، بر خلاف اين حكم مسلم و واضح ، از فاطمه (س) كه فدك را در تصرف داشت خواست كه ادعاي مالكيت خود را اثبات كند و شاهد بياورد !



2. از بديهيات و مسلمات آيين دادرسي اسلام اين است که تا کسي به حاکم در باره ادعايي شکايت و يا دادخواهي نکرده باشد حاکم نمي تواند اورا احضار و يا اورامحکوم نمايد و راي صادر کند بلکه بايد شکايتي به حاکم برسد و سپس اقامه دعوا نمايد در اين صورت نيز بعد از اقامه دعوا اگر مدعي بخواهد و دعوايش اثبات شود قاضي حکم خواهد نمود  اين مساله مورد اتفاق فقها مي باشد لکن فقها در کتب مفصل و غير مفصل فقهي خود به اين مهم اشاره نموده اند از جمله آنان شهيد اول در لمعه دمشقيه و شهيد ثاني در روضه البهيه و نيز علامه نجفي در جواهر الکلام و امام خميني در کتب فقهي خود اشاره نموده اند  در قانون مدني ايران اين مساله با ماده هاي متعدد مورد اثبات است .



3. ممكن است گفته شود كه خليفه، خود مدعي‌العموم و شاكي بود. در چنين مساله اي آيين دادرسي اسلام حکم مي کند که مورد شکايت  بايد به  قاضي بي طرفي ارجاع شده و او با در نظر گرفتن تمامي جوانب کار و بررسي ادله موجود راي به حقانيت و يا به عدم حقانيت مدعي صادر خواهد کرد اما در اين مورد اگر خود ابوبکر مدعي العموم بوده است نبايد به قضاوت بنشيند و حکمي صادر نمايد .

4. در آيين دادرسي اسلامي و يا در همه آيين هاي دادرسي در دنيا ابتدا شکايتي از شاکي طرح مي شود و پس از آنکه مدعي و منکر از هم شناخته شدند مدعي اعايش را مطرح و به ارائه ادله خود مي پردازد سپس در امور کيفري تفهيم اتهام به متهم ودر امور حقوقي درخواست جواب مي شود وبر طبق موازين حقوقي دادرسي مي شود ولي در بحث فدک قبل از اينکه کسي مدعي باشد و شکايتي بياورد و حتي قبل از طرح دعوي و درخواست ادله و نيز تشکيل دادگاه فدک غصب مي شود و چه خليفه عادلي و چه حکم عدالت محوري !



5. مطابق قانون ، قاضي در صورتي که خود، علم و يقين به حقيقت داشته باشد مي‌تواند به علم خود عمل کند  خليفه به حکم آيه تطهير، مي‌دانست که حضرت فاطمه (س) ، معصوم و طاهر است و دروغ نمي‌گويد. اما با وجود اين علم ، سخن او را نپذيرفت و از او شاهد طلبيد.

6. با وجود اينکه ارائه شاهد به لحاظ قانوني بر عهده خليفه بود (چرا كه او مدعي بود)، حضرت زهرا (س) دو شاهد ارائه کرد: «حضرت علي عليه السلام» و «جناب ام ايمن». شاهد اول، به حکم آية تطهير، معصوم بود و شاهد دوم کسي بود که پيامبر او را اهل بهشت معرفي کرده بود . شهادت علي (ع) براي کسي که به آيه تطهير اعتقاد داشته باشد، علم‌آور بود و مي‌توانست جايگزين شهادت دو شاهد شود . همچنين شهادت ام ايمن ، به دليل سخني که رسول خدا (ص) درباره او فرموده بود ، اطمينان آور بود و مي‌توانست جايگزين شهادت دو زن و يا مکمل شهادت يک مرد گردد . اما خليفه با کمال تعجب و تأسف ، شهادت آن دو را نپذيرفت و گفت: «شهادت يک مرد و يک زن قبول نيست ؛ بلکه بايد دو مرد، يا يک مرد و دو زن شهادت دهند» !!



7. طبق نظر همه فقها در آيين دادرسي دعاوي مالي، مدعي مي تواند به جاي دو شاهد عادل يک شاهد عادل و يک قسم ياد کرده و در اين صورت با نداشتن بينه در مقابل بينه مدعي مال از دست منکر گرفته شده و به مدعي داده مي شود  مساله فدک نيز دعوايي مالي بوده است و بايد با يک شاهد ويک قسم پذيرفته مي شد که ابوبکر نپذيرفت !!!



8. علم قاضي خود يقين آور بوده و اومي تواند درصورت نبود بينه معارض ،به علم خود عمل کند در حالي به دليل کثرت مصاحبت خليفه اول و دوم با رسول خدا (ص)، آنان به طور قطع از واگذاري فدک به حضرت زهرا (س) اطلاع داشتند. بنابراين، عليرغم تمامي اشکالات شکلي و ماهوي دادرسي آنان، خليفه عمداً خلاف علم خود عمل کرد .

9. از مهم‌ترين ادله‌ي بي‌اساس بودن داوري خليفه اول اين است  که در طول تاريخ هيچگاه اين قضاوت او پذيرفته نشد و بارها فدک به اهل بيت (ع) بازگردانده شده است . اين کار اولين بار به دست «عمربن عبدالعزيز» صورت گرفت .

حضرت فاطمه زهرا(س) پس از اينکه فدک بدست عمال از خدا بي خبر ابوبکر به آنجا رفته و وکلاي آن حضرت را بيرون راندند حق خود را پايمال شده مي بيند و براي دفاع از هديه پيامبر به مسجد مي رود و درجملاتي رسا از حقوق خود دفاع مي کند که قسمتهايي از آن در ذيل آمده است :

قسمتهايي از متن خطبه:[29]

ثم لم تلبثوا الاريث [الي ريث ] ان تسکن نفرتها، و يسلس قيادها، ثم اخذتم تورون و قدتها و تهيجون جمرتها، و تستجيبون لهتاف الشيطان الغوي واطفاء انوار الدين الجلي و اخماد سنن النبي الصفي.

تسرون حسواً في ارتغاء، و تمشون لاهله و ولده في الخمر و الضراء، و نصبر منکم علي مثل حزالمدي، و وخز السنان في الحشا.

و انتم الان اتزعمون ان لا ارث لنا؟

افحکم الجاهلية يبغون و من احسن من اللّه حکماً لقوم يوقنون؟

افلا تعلمون؟ بلي تجلي لکم کالشمس الضاحية الي ابنته.

ايها المسلمون أاغلب علي ارثيه؟ يا بن ابي قحافة! افي کتاب اللّه ان ترث اباک و لا ارث ابي؟ قد جئت شيئاً فرياً.

افعلي عمد ترکتم کتاب اللّه و نبذتموه وراء ظهورکم اذ يقول:

«و ورث سليمان داود»

«و قال فيما اقتص من خبر يحيي بن زکريا اذ قال:

«فهب لي من لدنک وليا يرثني و يرث من آل يعقوب».

وقال:

«و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في کتاب اللّه»

و قال:

«يوصيکم اللّه في اولادکم للذکر مثل حظ الانثيين»

و قال:

ان ترک خيراً الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا علي المتقين:»

و زعمتم ان لاحظوة لي ولا ارث من ابي؟ و لا رحم بيننا؟

افخصّکُم اللّه بآية اخرج منها ابي؟ ام هل تقولون ان اهل ملتين لايتوارثان؟ اولست انا و ابي من اهل ملة واحدة ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابي و ابن عمي؟

فدونکها مخطومة مرحولة، تلقاک يوم حشرتک، فنعم الحکم اللّه و الزعيم محمد(ص)، و الموعد القيامة و عند الساعة يخسر المبطلون و لا ينفعکم اذ تندمون،

«و لکل نبأ مستقر و سوف تعلمون».

«من يأتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم».

ترجمه:

آري، شما ناقه خلافت را در اختيار گرفتيد، حتي اين اندازه صبر نکرديد که رام گردد، و تسلميتان شود، ناگهان آتش فتنه ها را برافروختيد، و شعله اي آن را به هيجان در آورديد و نداي شيطان اغواگر را اجابت نموديد، و به خاموش ساختن انوار تابان آئين حق و از ميان بردن سنتهاي پيامبر پاک الهي پرداختيد.

به بهانه گرفتن کف - از روي شير - آن را به کلي تا ته مخفيانه نوشيدند.

ظاهراً سنگ ديگران را به سينه مي زديد اما باطناً در تقويت کار خود بوديد

براي منزوي ساختن خاندان و فرزندان او به کمين نشستيد، ما نيز چاره اي جز شکيبايي نديديم، همچون کسي که خنجر بر گلوي او و نوک نيزه بر دل او نشسته باشد!

عجب اينکه شما چنين مي پنداريد که خداوند ارثي براي ما قرار نداده - و ما از پيامبر خدا(ص) ارث نمي بريم-

آيا از حکم جاهليت پيروي مي کنيد؟ چه کسي حکمش از خدا بهتر است براي آن ها که اهل يقينند؟!

آيا شما اين مسائل را نمي دانيد؟

آري مي دانيد، و همچون آفتاب براي شما روشن است که من دختر اويم، شما اي مسلمانان! آيا بايد ارث من به زور گرفته شود اي فرزند ابي قحافه به من پاسخ ده!

آيا در قرآن است که تو از پدرت ارث ببري و من از پدرم ارثي نبرم؟ چه سخن ناروائي؟!

آيا عمداً کتاب خدا را ترک گفتيد و پشت سر افکنديد؟ در حالي که مي فرمايد:

«سليمان از پدرش داود ارث برد».

و در داستان يحيي بن زکريا مي گويد:

«خداوندا فرزندي نصيب من کن که از من و از آل يعقوب ارث ببرد».

و نيز مي فرمايد:

«خويشاوندان در ارث بردن از يکديگر از بيگانگان اولي هستند».

و نيز مي گويد:

«خداوند به شما درباره فرزندانتان توصيه مي کند که سهم پسران دو برابر دختران است».

و نيز فرموده:

«اگر کسي مالي از خود بگذارد، براي پدر و مادر و بستگان به طرز شايسته وصيت کند، اين بر همه پرهيزکاران حق است».

شما چنين پنداشتيد که من هيچ بهره و ارثي از پدرم ندارم؟، و هيچ نسبت و خويشاوندي در ميان ما نيست؟!

آيا خداوندي آيه اي مخصوص شما نازل کرده است که پدرم از آن خارج ساخته؟

يا مي گوئيد: پيروان دو مذهب از يکديگر ارث نمي برند، و من با پدرم يک مذهب نداريم؟!!

يا اينکه شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسر عمويم آگاهتريد؟!

حال که چنين است پس بگير آن - ارث مرا - که همچون مرکب آماده و مهار شده آماده بهره برداري است و بر آن سوار شو،

ولي بدان در قيامت تو را ديدار مي کند و بازخواست مي نمائيم، و در آن روز چه جالب است که داور خدا است، و مدعي تو محمد(ص) و موعد داوري، رستاخيز، و در آن روز باطلان زيان خواهند ديد، اما پشيماني به حال شما سودي نخواهد داشت!

بدانيد:

«هر چيزي جايگاهي دارد و قرارگاهي، و به زودي مي دانيد» چه کسي عذاب خوار کننده به سراغش مي آيد و کيفر جاويدان دامانش را مي گيرد!

فدک در طول تاريخ

پس از درگذشت بنيانگذار اسلام، خليفه ى اول- بنا به تعبير صواعق المحرقه- از زهرا (ع) بازگرفت، و از آن پس تا روز شروع خلافت عمر فدك يكى از منابع درآمد عمومى و تأمين بودجه حكومتى محسوب مى شد. اما عمر در آغاز خلافت خود، آن را به ورثه ى رسول خدا (ص) سپرد، و تا روزى كه عثمان، به خلافت دست يافت، در دست تصرف آنان بود

عثمان بن عفان، خليفه ى سوم- بنا بآنچه نقل شده- آن را بعنوان تيول به مروان حكم بخشيد. از اين جا براى مدتى، تاريخ فدك را به فراموشى مى سپارد و بعد از عثمان ذكرى از آن به ميان نمى آورد. اما به فرض اين كه در تمام دوره ى خلافت عثمان- مانند همه ى اموال و ثروت هاى ديگرى كه بنى اميه در دوره ى حكومت خود به چپاول بردند- در اختيار مروان باشد، مسلم است كه اميرمؤمنان على (ع) آن را از وى باز پس گرفته است.

بعضى از مدافعان خليفه ى اول در مسأله ى فدك، خواسته اند بگويند كه على (ع) به پيروى از سيره ى ابوبكر فدك را از اموال عمومى جدا نكرد، و بنابراين چنان چه زهرا (ع) را در ادعايش صادق و صائب مى دانست، اين كار را نمى كرد.

من لازم نمى دانم كه اينجا، در باب تقّيه ى بحثى مستوفى مطرح، و مسأله سكوت تلخ على (ع) را توجيه كنم اما اين را هم نمى توانم بپذيرم كه على (ع) را به راه صديق رفته باشد. زيرا نه تنها تاريخ، در اين مورد سخنى ندارد، بلكه نّص صريح آن دال بر اين است كه على (ع) فدك را حق مسلم اهل بيت (ع) مى دانسته، و اين نظر را به وضوح در نامه اى كه براى عثمان بن حنيف نوشته- و بعدا خواهد آمد- بيان و تأكيد فرموده است.

ممكن است على (ع)، درآمد و محصول فدك را به ورثه ى زهرا (ع) همسر و فرزندان او- اختصاص داده باشد، و البته اين اختصاص، بگونه اى نبوده است كه امرى غير عادى تلقى شود، و موجب شيوع خبر گردد، چون وقتى فدك به تصرف على و فرزندان او (ع) درآيد كه صاحبان قانونى آنند، چگونه موجب اشاعه خبر مى تواند شد؟ البته اين احتمال نيز وجود دارد، كه او و فرزندانش (ع) به رضايت تمام، درآمد فدك را صرف مصالح مسلمانان نموده، [اين احتمال پذيرفتنى تر است، زيرا احتمال نخست را نامه امير مؤمنان (ع) به عثمان بن حنيف نفى مى كند، كه مى فرمايد، «گروه ديگر بناچار از آن چشم پوشيدند» و احتمال سوم نيز، به دليل اين كه فاطميان، در آن فرصت هايى كه قدرت ها فدك را بدانها باز مى گرداند مى پذيرفتند، بعيد است.] يا اين كه آن را براى امور مردم و صدقات عامه وقف كرده باشند.

فدك و بنى اميه:

اما هنگامى كه معاويه، خود را به عنوان خليفه بر مسلمانان تحميل كرد، اين حق پايمال شده را بيش از پيش ببازى و استخفاف گرفت، و به حكم هواى دل خود، آن را به سه بخش تقسيم كرد، و سهمى به مروان حكم، و بخشى به عمرو بن عثمان، و ثلث ديگر را به فرزندان خود يزيد واگذار نمود، و بدين گونه فدك مدتى، دست به دست مى گشت تا اين كه در حكومت مروان حكم، تمامى آن به اختيار وى درآمد. بعد از او در دست عمر بن عبدالعزيز بن مروان قرار گرفت. او با رسيدن به خلافت، فدك را به فرزندان فاطمه (ع) برگرداند، و براى اين كار در ضمن نامه اى كه به والى خود در مدينه- ابوبكر عمرو بن حزم- نوشت، دستور داد فدك را بدانان تسليم كنند. ابوبكر بن عمرو بن حزم در پاسخ نوشت:

«فرزندان فاطمه در ميان آل عثمان و آل فلان و فلان پراكنده اند، بايد به كداميك تسليم كنم؟»

ابن عبدالعزيز پاسخ داد: «اما بعد، اگر به تو دستور دهم گاو ماده اى را قربانى كنى، از رنگ آن خواهى پرسيد، و ايرادهاى بنى اسرائيلى بهانه خواهى كرد؟ وقتى اين دست خط به تو رسيد، آن را در ميان ذراره على و فاطمه (ع) تقسيم كن.» و لى بنى اميه بر عمر بن عبدالعزيز خشمگين شدند، و او را براى اين كار صواب، سرزنش كردند، و به او گفتند: «به اين وسيله كار شيخين را تخطئه كردى» و نيز گفته شده است كه عمرو بن قيس، با جمعى از اهل كوفه، به پيش او آمدند، و او را به سبب واگذارى فدك به سختى نكوهش كردند.

عمر بن عبدالعزيز در جوابشان گفت: شما نمى دانيد، و اگر مى دانسته ايد، فراموش كرده ايد، ولى من فراموش نكرده ام، و بدرستى مى دانم كه ابوبكربن محمدبن عمروبن حزم از پدرش، و او از جدش نقل كرد كه پيغمبر (ص) فرمود:

«فاطمه پاره ى تن من است. هر چه مرا به خشم آورد او را نيز، خشمگين مى كند، و مرا خشنود مى كند، هر چه او را خشنود سازد.»

گذشته از اين، فدك در عهد شيخين- ابوبكر و عمر- يكجا در دست ايشان بود، تا آن كه بعد از مدتى به مروان واگذار شد، و او نيز به پدرم عبدالعزيز، بخشيد، از او به وارثانش- يعنى من و برادرانم- بميراث رسيد من از آنها خواستم، سهم خود را به من بفروشند، و آنان هم بعضى بخشيده و بعضى فروختند، تا تمامى آن بتملك من درآمد. در اين وقت مصلحت ديدم، آن را به فرزندان فاطمه (ع) بازگردانم و چنين كردم.

آنان وقتى سخنان خليفه را شنيدند، گفتند: اگر ديگر پيشنهادهاى ما را نمى پذيرى، زمين را در تملك خود دارو محصول آن را، در ميان آنان تقسيم كن! و او نيز چنين كرد.

پس از آن دوباره يزيدبن عبدالملك، فدك را از بنى فاطمه بازگرفت، و تا زمان انقراض دولت آنان، پيوسته در اختيار بنى مروان بود.

فدك و بنى عباس:

اما ابوالعباس سفاح با قيام خود و به چنگ آوردن خلافت، فدك را به عبداله بن حسن بن حسن بن على بن ابيطالب سپرد. بعد از او ابوجعفر منصور، در زمان خلافتش، از بنى الحسن بازگرفت. ليكن پس از مدتى مهدى بن منصور براى چندمين بار، به خاندان فاطميين داد، و باز پس از او، موسى بن مهدى از دستشان بازستاند.

از اين پس، همواره فدك در دست عباسيان بود، تا اين كه نوبت خلافت به مأمون رسيد. او در سال دويست و ده هجرى، آن را به فاطميان مسترد داشت. مأمون به كارگزار خود در مدينه- قثم بن جعفر نوشت:

«اميرالمؤمنين به سبب نقش و مقامى كه در دين الهى دارد، و به سبب جانشينى پيامبر و خويشاوندى با وى در احياى سنت هاى او (ص)، و در بازگرداندن و تسليم آنچه رسول گرامى به كسى بخشيده، و اجراى صدقات او، از هر كسى سزاوارتر است. خداوند است كه به اميرالمؤمنين توفيق و عصمت مى دهد، و به انگيزه ى شوق خداوندى است كه وى به كارى كه موجب تقرب الهى است، دست مى يازد. بى شك رسول خدا (ص)، فدك را به فرزند گرامى خود زهرا (ع) بخشيده و اين مسأله بحدى معروف و مسلم است، كه در آن كسى از خاندان رسول اختلاف ندارد، و نيز سزاوارتر از زهرا (ع) كسى تا به حال مدعى آن نشده است. از اين رو اميرالمؤمنين چنان مصلحت ديد، كه آن را به ورثه ى فاطمه (ع) بازگرداند، و تسليم آنها كند، و رضايت و تقرب الهى را با گزاردن حق و عدل بدست آرد، و خاطر رسول خدا (ص) را به اجراى امرش، خشنود گرداند. و دستور داد كه اين موضوع را در دواوين حكومتى ثبت كنند، و براى كارگزاران ولايات نيز كتباً اعلام دارند، و به حكم اين كه اگر بعد از رحلت رسول اكرم، همه ساله در موسم حج ندا داده مى شد، كه هر كسى بر آن حضرت حقى دارد، يا بر او وعده اى داده شده است، سخنش پذيرفته و حقش ادا مى شود، فامطه (ع) از هر كسى سزاوارتر بود كه سخنش تصديق گردد، و آنچه رسول خدا (ص) مقرر داشته، به او تسليم شود. اين بود كه اميرالمؤمنين به مبارك طبرى- مولاى خود- دستور داد كه فدك و تمامى حدود و حقوقى كه منسوب و مربوط به آن است، و برده ها و غلاّت و ديگر عوايد آن را، به ورثه ى فاطمه (ع)، فرزند رسول خدا (ص)، واگذار كند، و خود آن را به محمدبن يحيى بن حسين بن زيدبن على بن حسين بن على بن ابيطالب و محمدبن عبدالله بن حسن بن على بن حسين بن على بن ابيطالب كه از جانب اميرالمؤمنين متعهد توليت، و عهده دار تقسيم عوايد و محصولات آن هستند، تسليم نمايد. بدان كه اين خود، خواست اميرالمؤمنين و نتيجه ى الهامى است كه خداوند در دل او افكنده، تا براى تقرب بدو و پيامبرش، راه طاعت و موافقت الهى را بپيمايد.

اين مطلب را به كسانى هم كه در پيش تو هستند اعلام كن، و بدان گونه كه با مبارك طبرى بمساعدت رفتار مى كردى با محمدبن يحيى و محمدبن عبداله باش. و در تمام كارهايى كه- به خواست خدا- موجب آبادانى و افزونى غلات مى شود با آنان همراهى و معاونت كن، والسلام»

اما هنگامى كه متوكل عباسى بخلافت رسيد، فدك را از فاطميان گرفت، و به عنوان خالصه، به عبداله بن عمر بازيار بخشيد. آن روز فدك يازده نخله داشت كه به دست مبارك پيامبر (ص) كاشته شده بود. عبداله بن عمر بازيار مردى به نام بشران بن اميه ثقفى را، به مدينه فرستاد. بشران آن نخل ها را بريد، و پس از بازگشت فلج شد.

بدين ترتيب رابطه ى فدك و فاطميان، با خلافت متوكل عباسى و بخشيدن آن به عبداله بن عمر بازيار به پايان مى رسد.

بررسى اجمالى تاريخ پريشان فدك، نشان مى دهد كه در طول اين سال هاى دراز، خط و قاعده ى صحيح و مشخصى بر آن حاكم نبوده، و حتى به اقتضاى تمايالات و سياستهاى وقت دست به دست، مى گشته است. با وصف اين، آن جا كه در زمان هاى گوناگون، به صاحبان حقيقى خود بازگردانده مى شده، اين سير تاريخى به راه عدل و استقامت، برمى گشته و مسير اصلى خود را باز مى يافته است.

نكته ى اصلى اين است كه مى بينيم، دائما فدك به عنوان يك مسأله، درنظر جامعه ى اسلامى و زمامدارنش، از اهميّت خاصى برخوردار بوده است، و چنان كه ملاحظه مى شود، راه حل اين مساله، ارتباط مستقيم بنحوه ى سياست زمامداران، و جهتگيرى آنان نسبت به خاندان نبوت، داشته است، بدين معنى كه خليفه، هرگاه از استقامت راى، و اعتدال نظر برخوردار بوده، فدك را به فاطميان مى سپرده، و در غير اين صورت باز گرفتن فدك، در صدر كارهاى خليفه زمان قرار مى گرفته است.

نتيجه:

سرزمين فدک سرزميني است که  بدون لشکر کشي مسلمانان و خونريزي بدست مبارک پيامبر(ص)و حضرت علي (ع)فتح گرديد ه است و  در فقه اسلامي اين گونه سرزمينها فيء ناميده مي شوند وفيء طبق آيه ذالقربي (اسرا26)متعلق به پيامبر اکرم(ص)و در زمان امام متعلق به امام معصوم  مي باشد.

حضرت رسول(ص) با نزول اين آيه سرزمين فدک رادر زمان حيات خود به دختر خود حضرت فاطمه (س) بخشيدند وبدين ترتيب ايشان مالک اصلي فدک شدند  با اين اوصاف فدک ارثيه پيامبرنبوده و حکم ابوبکرنيزمبني بر عدم حقانيت حضرت زهرا (س)باطل مي باشد زيرا ابوبکر استناد به ارث بودن فدک مي کند و فرزندان پيامبررا بااستناد به حديث جعلي محروم ميکند که بر فرض اگر حديث را هم  درست بدانيم فدک ارثيه نبوده است تا آن را به اين بهانه تصرف کند اين مطلب را علماي فريقين و کتب تاريخي به وضوح روشن مي سازد . علي کل حال فدک متعلق به شخص حضرت زهرا (س)مي باشد و دادرسي ابوبکر نيز برطبق سنت نبوي نبوده و بلکه برخلاف آن نيز بوده است .



پي نوشت

1)      معجم البلدان ج4ص238

2)   اين مطلب را مرحوم علامه ي مجلسي (ره) از کتاب «کشف المحجه »نقل مي کند- رک به کتاب زندگي نامه بانوي مظلومه فصل 12 ص 163

3)      بحار الانوار ج21ص22ج29ص110،114،348.تهذيب الاحکام :ج1ص424. الخرائج: ج1ص113

4)      معجم البلدان، ج 4، ص 239

5)      بحارالانوار :ج21ص22،25،ج29ص195،121،118،115،110،105

6)      اسراء: 26.

7)      ابن کثير، تفسير القرآن العظيم، ج3، ص39؛ سيوطي، الدر المنثور، ج5، ص273.

8)      «و ما افاءالله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل ولا رکاب و لکن الله يسلط رسله علي من يشاء».

9)      جامع البيان، ج14، ص38.

10)  الدر المنثور، ج8، ص99.

11)  صحيح بخاري‌، ج5، ص177.

12)  حشر: 7.

13)  محمد قطب، في ظلال القرآن، قاهره، دارالشروق، 1992م، ج6، ص3523.

14)  طبري، جامع البيان، ج9، ص72؛ ثعلبي، الکشف و البيان، ج6، ص95؛ سيوطي‌، همان، ج5، ص271.

15)  ابن حيان اندلسي، البحر المحيط، ج6، ص29.

16)  عبدالرحمن‌بن جوزي، زادالمسير، ج5، ص21.

17)  ابن کثير، همان،ج3، ص39.

18)  فتح القدير، ج3، ص270( در حاشيه سفر).

19)  يوسف مزي، همان ج13، ص91.

20)  روح المعاني‌، ج15، ص2.

21)  سعيد حوي، الاساس في التفسير، قاهره، دارالسلام، 1999م، ج6، ص302.

22)  في ظلال القرآن، ج5، ص5.

23)  الکشاف، ج2، ص646.

24)  سيوطي، همان، ج5، ص273؛ شوکاني، همان، ج3، ص270.

25)  ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1967م، ج16، ص208.

26)  علي حلبي، سيره حلبيه، بيروت، داراحياء التراث العربي، بي‌تا، ج3، ص362.

27)  همان.

28)  

29)  مقاتل الطالبيين، تأليف أبوالفرج اصفهاني

منابع

1)      قرآن کريم

2)      مجلسي ،محمد باقر ، بحارالانوار،دار احياءالتراث العربي ، بيروت ، لبنان نوبت سوم انتشار ،1403ه-1983م

3)      رضي ، سيد شريف ، نهج البلاغه مترجم استادولي،حسين ،انتشارات اسوه،تهران، نوبت دوم،زمستان1384

4)      جبعي العاملي ،زين الدين ،دارالعالم الاسلامي ،بيروت  لمعه دمشقيه

5)      غيب غلامي هرساوه اي، علي ابن ابي طالب (ع)ورمز حديث فدک ، انتشارات دليل ما،قم،چاپ اول،1380

6)      انصاري ،محمد باقر ،رجايي ،سيد حسين ،اسرار فدک ، انتشارات دليل ما، قم،چاپ دوم،1381

7)      محمد قطب، في ظلال القرآن، قاهره، دارالشروق، 1992م

 

آمار بازدیدکنندگان

30امروزmod_vvisit_counter
33دیروزmod_vvisit_counter
195این هفتهmod_vvisit_counter
2692هفته گذشتهmod_vvisit_counter
11349این ماهmod_vvisit_counter
13477ماه گذشتهmod_vvisit_counter
2213582کل بازدیدهاmod_vvisit_counter

بازدیدکنندگان: 23 مهمان حاضر
IP شما: 54.156.78.4
 , 
امروز: 03 مرداد 1396